مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
240
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
حكايت يونس كاتب و نيز حكايت كردهاند كه : در عهد خلافت هشام بن عبد الملك ، مردى بود يونس كاتبش ميگفتند . به قصد سفر شام از خانه بيرون شد . و كنيزكى بديع الجمال با خود داشت كه آن كنيزك را صد هزار درم جامه و زرينه در بر بود . چون بشام نزديك شد ، قافله در بركهء آبى فرود آمد و خوردنى كه با خود داشت ، با مشكى بيرون آورد . در آن هنگام ، جوانى نكوروى و سروقامت كه بر اسبى اشقر سوار بود ، با دو خادمك درآمد و او را سلام داد و به او گفت : بمهمان مايلى يا نه ؟ يونس گفت : آرى . درحال ، آن جوان در نزد او فرود آمد و به او گفت : از شربت خود به من بده . يونس ، پيالهء به دو داد و گفت : از بهر ما نغمه بسراى . درحال ، آن جوان اين بيت برخواند : خيز اى بت بهشتى آن جام مى بيار * كاردى بهشت كرد جهان را بهشتوار يونس را طربى سخت روى داد تا اينكه از خود ، بى خود شد . آنگاه با